حكيم ابوالقاسم فردوسى
815
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو خرطومهاشان بر آتش گرفت * بماندند زان پيل بانان شگفت همه لشكر هند گشتند باز * همان ژنده پيلان گردن فراز سكندر پس لشكر بدگمان * همى تاخت بر سان باد دمان چنين تا هوا نيلگون شد برنگ * سپه را نماند آن زمان جاى جنگ جهانجوى با روميان همگروه * فرود آمد اندر ميان دو كوه طلايه فرستاد هر سو به راه * همى داشت لشكر ز دشمن نگاه چو پيدا شد آن شوشهء تاج شيد * جهان شد بسان بلور سپيد بر آمد خروش از بر گاودم * دم ناى سرغين و رويينه خم سپه با سپه جنگ بر ساختند * سنانها بابر اندر افراختند سكندر بيامد ميان دو صف * يكى تيغ رومى گرفته به كف سوارى فرستاد نزديك فور * كه او را بخواند بگويد ز دور كه آمد سكندر بپيش سپاه * بديدار جويد همى با تو راه سخن گويد و گفت تو بشنود * اگر داد گويى بدان بگرود چو بشنيد زو فور هندى برفت * بپيش سپاه آمد از قلب تفت سكندر به دو گفت كاى نامدار * دو لشكر شكسته شد از كارزار همى دام و دد مغز مردم خورد * همى نعل اسپ استخوان بسپرد دو مرديم هر دو دلير و جوان * سخن گوى و با مغز دو پهلوان دليران لشكر همه كشتهاند * و گر زنده از رزم برگشتهاند چرا بهر لشكر همه كشتن است * و گر زنده از رزم برگشتن است ميان را ببنديم و جنگ آوريم * چو بايد كه كشور بچنگ آوريم ز ما هرك او گشت پيروز بخت * به دو ماند اين لشكر و تاج و تخت ز رومى سخنها چو بشنيد فور * خريدار شد رزم او را بسور تن خويش را ديد با زور شير * يكى باره چون اژدهاى دلير سكندر سوارى بسان قلم * سليحى سبك بادپايى دژم به دو گفت كاينست آيين و راه * بگرديم يك با دگر بىسپاه دو خنجر گرفتند هر دو به كف * بگشتند چندان ميان دو صف سكندر چو ديد آن تن پيل مست * يكى كوه زير اژدهايى بدست بآورد ازو ماند اندر شگفت * غمى شد دل از جان خود بر گرفت همى گشت با او بآوردگاه * خروشى بر آمد ز پشت سپاه دل فور پر درد شد زان خروش * بران سو كشيدش دل و چشم و گوش سكندر چو باد اندر آمد ز گرد * بزد تيغ تيزى بران شير مرد ببرّيد پى بر بر و گردنش * ز بالا به خاك اندر آمد تنش سر لشكر روم شد به آسمان * برفتند گردان لشكر دمان يكى كوس بودش ز چرم و هژبر * كه آواز او بر گذشتى ز ابر بر آمد دم بوق و آواى كوس * زمين آهنين شد هوا آبنوس بران هم نشان هندوان رزمجوى * بتنگى به روى اندر آورده روى خروش آمد از روم كاى دوستان * سر مايهء مرز هندوستان